خاطرات گاه به گاه

من یه سایه ام...سایه ای از خودم...سایه ای از تو...سایه ای از اونایی که با من زندگی می کنن...اینجا محل خاطرات سایه هاس...با من همراه باشید

+ بگذار برود...

هرچه از دست می رود

بگذار برود....

چیزی که به التماس آلوده باشد ، نمی خواهم

هرچه باشد

حتی زندگی...

(ارنستو چگوارا)

 

پ.ن:::می خواستم از زندگی بگویم....می خواستم از روزهای زیبایی بگویم که می گذرد.... می خواستم از آخرین سفر زیبایم بگویم...راهم را بستند....دهانم را گرفتند....و من فقط و فقط محکوم به سکوتم.....بگذار هر آنچه که باید برود ، زودتر برود.....

یکی گفت و چه زیبا گفت:::

یه آدمی بود ، یکی دیگه هم بود ، یکی دیگه هم بودش....شوخی کردم بابا !!! تو این زمونه اینهمه آدم کجا بود؟!

پ.ن بعدتری::: دلم واسه خونه ی قدیمی تنگ شده......همین....

هنوز زنده ام....هنوز نفس می کشم......گرچه شاید خلاف آرزوی خیلی ها باشه....

عاشقتم خدای مهربونم..........برای همه چیز ممنون....

(سایه)

خاطرات گاه به گاه::: سایه سپید ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
هایلایت شده ها: سایه و زندگی و اس ام اس و التماس
    خطی به یادگار()   لینک


+ هر وقت دلت را بتکانی عید است...

عروسی‌ عید بود و عید، عروسی‌ بود با دامنی‌ از سبزه‌ و چارقدی‌ از شکوفه‌های‌ صورتی‌ سیب. دف‌ می‌زد و می‌خندید و هلهله‌ می‌کرد و می‌آمد.ما گوشه‌ای‌ از دامن‌ عید را گرفتیم‌ و پا کوبیدیم‌ و دست‌ افشاندیم‌ و نمی‌دانستیم‌ که‌ همیشه‌ گوشه‌ دیگر را شیطان‌ گرفته‌ است.

او هم‌ دف‌ می‌زد. او هم‌ می‌خندید و هلهله‌ می‌کرد.
شیطان‌ خاطرخواه‌ شلوغی‌ است. دلباخته‌ هیاهو. در سکوت‌ و در خلوت‌ او را خواهی‌ شناخت. در شلوغی‌ اما گم‌ می‌شود. پشت‌ هیاهو خود را پنهان‌ می‌کند.
عروسی‌ عید بود، شیطان‌ می‌زد و می‌رقصید و نقل‌ و نبات‌ فراموشی‌ روی‌ سرمان‌ می‌ریخت.
و همین‌ شد که‌ یادمان‌ رفت...
آدم‌ها که‌ غوغا می‌کنند، فرشته‌ها ساکت‌ می‌شوند. زمین‌ که‌ پر هیاهو شود، آسمان‌ سوت‌ و کور می‌شود. خانه‌ها که‌ پر از ازدحام‌ باشد، قلب‌ها خالی‌ خواهد شد.
عروسی‌ عید بود. کوچه‌ها شلوغ، کوچه‌ها پر از رفت‌ و آمد. خانه‌ها شلوغ. خانه‌ها پر از بازدید.
رفتیم‌ و آمدیم. هدیه‌ دادیم‌ و عیدی‌ گرفتیم. احوال‌ پرسیدیم‌ و پیغام‌ فرستادیم.
اما هر جا که‌ رفتیم‌ او هم‌ آمد. شیطان‌ را می‌گویم؛ و شیرینی‌ فراموشی‌ تعارفمان‌ کرد. و همین‌ شد که‌ یادمان‌ رفت.
نوروز آمد و رفت. عید هم‌ تمام‌ شد. و ما باز فراموشش‌ کردیم‌ و باز او را از قلم‌ انداختیم. به‌ دیدنش‌ نرفتیم. نامه‌ای‌ ننوشتیم. تبریکی‌ نگفتیم. سال‌ تحویل‌ شد و به‌ او سرنزدیم، به‌ او که‌ از همه‌ بزرگ‌تر بود. خط‌های‌ آسمان‌ اشغال‌ نبود. ما بودیم‌ که‌ از یاد برده‌ بودیم.
هر وقت‌ که‌ دلت‌ را بتکانی‌ عید است و هر روز که‌ تازه‌ شوی، نوروز.
بلند شو، بال‌های‌ تازه‌ات‌ را تنت‌ کن. باید به‌ عید دیدنی‌اش‌ بروی. دلت‌ را تقدیمش‌ کن‌ تا عیدی‌ات‌ را بگیری. دیر است‌ اما دور نیست. همین‌جاست. بسم‌الله‌ بگو و در بزن‌ همین.
(‌عرفان‌ نظرآهاری‌)

پ.ن ::: به خانه تکانی دلم رفته ام...جای تو سبز....

دوست داشتی زنگِ زنگ زده ی این خانه را هم بفشار...تنها به این انتظار روزگارم را خط خطی می کنم...

روزگار زیباییست نازنین....من خوبم...من آرامم...اما تو ، تنها تو باور نکن....

تبریک نوشت ::: پیشاپیش روزگارتان سبز و نیک باد....

اضافه نوشت::: یاران همراه همیشگی...همچنان برنگشتنم به خانه ی قدیم را بر من ببخشایید...

(سایه)

خاطرات گاه به گاه::: سایه سپید ; ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩٠
هایلایت شده ها: سایه و عرفان نظرآهاری و عید نوروز و عید
    خطی به یادگار()   لینک


+ برای آغاز چقدر تنها ماندم....

یک نفر دلش شکسته بود

توی ایستگاه استجابت دعا

منتظر نشسته بود

منتظر ، ولی دعای او

دیر کرده بود

او خبر نداشت که دعای کوچکش

توی چار راه آسمان

پشت یک چراغ قرمز شلوغ گیر کرده بود

....

او نشست و باز هم نشست

روزها یکی یکی

از کنار او گذشت

....

روی هیچ چیز و هیچ جا

از دعای او اثر نبود

هیچ کس

از مسیر رفت و آمد دعای او

با خبر نبود

...

با خودش فکر کرد

پس دعای من کجاست؟

او چرا نمی رسد؟!

شاید این دعا

راه را اشتباه رفته است !

پس بلند شد

رفت تا به آن دعا

راه را نشان دهد

رفت تا که پیش از آمدن برای او

دست دوستی تکان دهد

رفت

پس چراغ چار راه آسمان سبز شد

رفت و با صدای رفتنش

کوچه های خاکی زمین

جاده های کهکشان

سبز شد

.......

او از این طرف ، دعا از آنطرف

در میان راه

باهم آن دو روبرو شدند

دست توی دست هم گذاشتند

از صمیم قلب گرم گفت و گو شدند

وای که چقدر حرف داشتند

............

برف ها

کم کم آب می شود

شب

ذره ذره آفتاب می شود

و دعای هر کسی

رفته رفته توی راه

مستجاب می شود....

 

(عرفان نظر آهاری)

__________________________________________________

و روزها گذشت و گذشت و گذشت....گاهی از اتفاقات نیامده می ترسیم....

ولی....روزی اتفاق هم حادث می شود.....

روزها را اگرچه زندگانی که نه....گاهی زنده مانی می کنم....

و سه سال گذشت....از نخستین سلام....نخستین لحظه....نخستین پیام...

و رسالت نوشتن همچنان ادامه دارد....

گرچه غریبانه ولی::: تولد سه سالگیت مبارک سایه ی سپیدم.....خاطرات گاه به گاه همیشه ماندگارم......

والسلام...

 

پ.ن ::: تولد تاتوره ی سپید عزیزم و پونه ی مهربان که مصادف با تولد خاطرات گاه به گاهم هم هست تبریک می گم....بیست و هفتم دی عجب روز عجیبیه....

 براتون بهترین هایی رو آرزو دارم که هیچ کس برایتان آرزو نکرد.....

اضافه نوشت::: این مطلب همچنان نشانه ی برگشت دوباره ی من به خانه ی قدیمم نیست....فقط یادآوری روزهای تلخ و شیرین گذشته ام بود....

 

(سایه)

خاطرات گاه به گاه::: سایه سپید ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠
هایلایت شده ها: سایه و تولد وبلاگ و تولد و تولد سه سالگی
    خطی به یادگار()   لینک


+ یاد گرفتم...

دلم برای رنگ و بوی این خونه تنگ شده بود.....همیشه تنگ می شه...ولی....رفتن منو از نو ساخت....خوشحالم برای تمام تغییرات روحی که برام اتفاق افتاد...خوشحالم که الان خوشحالم....خوشحالم که ایستادم....دوباره مثه کوه ایستادم.....و نذاشتم لبخند به لب دشمنام بشینه.....خوشحالم که هنوزم دست خدا رو روی شونه م حس می کنم...خدایا شکرت بخاطر همه چیز...دلم برای تموم دوستانم و حتی برای اسمی که داشتم تنگ شده....ولی......یه وقتایی باید رفت...یه شعر قدیمی توی وبلاگم بود....با کامنت یه دوست یادش افتادم...دیدم حالا که می خوام اینجا رو آپ کنم که نکنه گرد و خاک بمونه روی تن خونه م و یهو وبلاگم رو ببندن این شعر رو بذارم بد نیست...این بار اما...تقدیم به تموم دوستایی که بودنشون همیشه ارزشمنده...و باعث دلگرمی و حیاتم....

« یاد می گیری »

کم کم تفاوت ظریف میان نگه داشتن یک دست

و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت

اینکه عشق تکیه کردن نیست

و رفاقت اطمینان خاطر

و یاد می گیری که بوسه ها قرارداد نیستند

و هدیه ها عهد و پیمان معنی نمی دهند...

و شکست هایت را خواهی پذیرفت

سرت را بالا خواهی گرفت با چشم های باز

با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه

و یاد می گیری که همه راههایت را هم امروز بسازی

که خاک فردا برای خیال ها مطمئن نیست

و آینده امکانی برای سقوط به میانه ی نزاع در خود دارد

کم کم یاد می گیری

که حتی نور خورشید می سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری

بعد باغ خود را می کاری و روحت را زینت می دهی

به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد...

و یاد می گیری که می توانی تحمل کنی...

که محکم هستی...

که خیلی می ارزی!

و می آموزی و می آموزی...

با هر خداحافظی

یاد می گیری....

(خورخه لوییس بورخس)

پ.ن::: این مطلب نشانه ی برگشت من به این خونه نیست....من راه رفته رو دوباره امتحان نمی کنم....فقط...هنوز هم وبلاگم رو دوست دارم...و موندنش برام مهمه...همین...چند ماه یه دفعه مطلب می ذارم...مثه همین....و فقط همین...تا روزی که دیگه روی زمین نباشم شاید...

یا حق ...

(سایه)

خاطرات گاه به گاه::: سایه سپید ; ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٧ آذر ۱۳٩٠
    خطی به یادگار()   لینک


+ خداحافظ...همین حالا

همیشه ماندن دلیل بر عاشق بودن نیست... خیلی ها میرن تا ثابت کنند که عاشقند

×××

آخرین مطلب وبلاگ رو خصوصی نوشتم...پست قبل...دوست داشتین بخونین...

کاستی هام رو ببخشید....

خداوند یار و حافظ همیشگیتان...

شاید این دفتر برگهاش به پایان رسید ولی سایه ام میان شما همیشه سرگردان است....و برای زندگی بهتر همیشه در تلاش....

یا حق...

(سایه)

خاطرات گاه به گاه::: سایه سپید ; ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٠
هایلایت شده ها: سایه و خداحافظ و عشق و وبلاگ
    خطی به یادگار()   لینک