یک نفر دلش شکسته بود
توی ایستگاه استجابت دعا
منتظر نشسته بود
منتظر ، ولی دعای او
دیر کرده بود
او خبر نداشت که دعای کوچکش
توی چار راه آسمان
پشت یک چراغ قرمز شلوغ گیر کرده بود
....
او نشست و باز هم نشست
روزها یکی یکی
از کنار او گذشت
....
روی هیچ چیز و هیچ جا
از دعای او اثر نبود
هیچ کس
از مسیر رفت و آمد دعای او
با خبر نبود
...
با خودش فکر کرد
پس دعای من کجاست؟
او چرا نمی رسد؟!
شاید این دعا
راه را اشتباه رفته است !
پس بلند شد
رفت تا به آن دعا
راه را نشان دهد
رفت تا که پیش از آمدن برای او
دست دوستی تکان دهد
رفت
پس چراغ چار راه آسمان سبز شد
رفت و با صدای رفتنش
کوچه های خاکی زمین
جاده های کهکشان
سبز شد
.......
او از این طرف ، دعا از آنطرف
در میان راه
باهم آن دو روبرو شدند
دست توی دست هم گذاشتند
از صمیم قلب گرم گفت و گو شدند
وای که چقدر حرف داشتند
............
برف ها
کم کم آب می شود
شب
ذره ذره آفتاب می شود
و دعای هر کسی
رفته رفته توی راه
مستجاب می شود....
(عرفان نظر آهاری)
__________________________________________________
و روزها گذشت و گذشت و گذشت....گاهی از اتفاقات نیامده می ترسیم....
ولی....روزی اتفاق هم حادث می شود.....
روزها را اگرچه زندگانی که نه....گاهی زنده مانی می کنم....
و سه سال گذشت....از نخستین سلام....نخستین لحظه....نخستین پیام...
و رسالت نوشتن همچنان ادامه دارد....
گرچه غریبانه ولی::: تولد سه سالگیت مبارک سایه ی سپیدم.....خاطرات گاه به گاه همیشه ماندگارم......
والسلام...
پ.ن ::: تولد تاتوره ی سپید عزیزم و پونه ی مهربان که مصادف با تولد خاطرات گاه به گاهم هم هست تبریک می گم....بیست و هفتم دی عجب روز عجیبیه....
براتون بهترین هایی رو آرزو دارم که هیچ کس برایتان آرزو نکرد.....
اضافه نوشت::: این مطلب همچنان نشانه ی برگشت دوباره ی من به خانه ی قدیمم نیست....فقط یادآوری روزهای تلخ و شیرین گذشته ام بود....
(سایه)
